الموسیقی الکبیر

آیین رونمایی از کتاب «الموسیقی الکبیر» اثر فارابی و ترجمه و شرح زنده‌یاد مهدی برکشلی، بعد از ظهر امروز، سه‌شنبه 27 خرداد با حضور، رضا داوری اردکانی، رئیس فرهنگستان علوم، عبدالله انوار، پژوهشگر حوزه فلسفه و نسخه‌شناس، امیرحسین ذکرگو، محقق، مترجم و عضو هیات علمی دانشگاه اسلامی مالزی، مهدی فضائلی، مدیرعامل انتشارات سروش و خانواده زنده‌یاد برکشلی در سالن اجتماعات انتشارات سروش برگزار شد.

داوری اردکانی در این مراسم با اشاره به جایگاه موسیقی از منظر فارابی، گفت: من نزدیک به 50 سال پیش، پس از چند سال تفکر و تحقیق در کتابی نوشتم که ابونصر فارابی موسس فلسفه اسلامی است. بسیاری از شرق‌شناسان بر این سخن من اشکال گرفتند و بیان کردند که فلسفه اسلامی صرفا رونوشتی از فلسفه یونان باستان است و موسس نداشت.

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

کتاب های موسیقی

 

«سالنامه و کتاب موسیقی 1393» تالیف حمیدرضا عاطفی، دومین سال است که منتشر می‌شود. از ویژگی‌های این کتاب می‌توان به درج تصاویر هنرمندان و موسیقیدانان کلاسیک ایرانی گذشته به همراه تاریخ تولد و درگذشت دقیق آنها، ارایه اطلاعات آماری و همچنین گزارش تصویری اتفاقات مهم موسیقایی دو سال اخیر اشاره کرد.

در این کتاب همچنین اسامی مسوولان و هنرمندان انجمن موسیقی شهرهای مختلف و صدها عکس منحصر به فرد تاریخی از موسیقیدان‌ها و برخی کنسرت‌های برجسته ارایه شده است.

حمیدرضا عاطفی، معاون اجرایی خانه موسیقی، روزنامه‌نگار و دارای گواهینامه درجه یک هنری است. وی مدیر مسوول نشریه بانگ نی و عضو هیات مدیره کانون پژوهشگران است. عاطفی مدت دو سال متوالی داوری جشنواره‌ سایت‌ها و وبلاگ‌های موسیقی را به عهده داشته است./

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

ای بازگشته

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
 تنها نگاه بود و تبسم
 اما نه
 گاهی که از تب هیجان ها
 بی تاب می شدیم
 گاهی که قلبهامان
 می کوفت
 سهمگین
 گاهی که سینه هامان
 چون کوهره میگداخت
 دست تو بود و دست من این دوستان پاک
 کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
 وز این پل بزرگ
 پیوند دست ها
 دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
 یک بار نیز
 یادت اگر باشد
 وقتی تو راهی سفری بودی
 یک لحظه وای تنها یک لحظه
 سر روی شانه های هم آوردیم
 با هم گریستیم
 تنها نگاه بود و تبسم میان ما
 ما پاک زیستیم
 ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
 ای بازگشته از سفر خاطرات دور
 آن روزهای خوب
 تو آفتاب بودی
 بخشنه پاک گرم
 من مرغ صبح بودم
 مست و ترانه گو
 اما در آن غروب که
 از هم جدا شدیم
 شب را شناختیم
 در جلگه غریب و غمآلود سرنوشت
 زیر سم سمند گریزان ماه و سال
 چون باد تاختیم
 در شعله شفق ها
 غمگین گداختیم
 جز یاد آن نگاه تبسم
 مانند موج ذیخت بهم هرچه ساختیم
 ما پاک سوختیم
 ما پاک باختیم
 ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
 ای بازگشته ای خطا رفته
 با من بگو حکایت خود تا بکوبمت
 اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
 آن شرم جاودانه
 آن دست های گرم
 آن قلبهای پاک
 وان رازهای مهر که بین من و تو بود
 ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
 بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم
 دوریم هر دو
 دور
 با آتش نهفته به دلهای بیگناه
 تا جاودان صبور
 ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
 در سینه کدام محبت بجویمت
 ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
 در چشمه کدام تبسم بشویمت

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
 گشت آلوده به خون هابیل
 از همان روزی که فرزندان آدم
 زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
 آدمیت مرد
 گرچه آدم زنده بود
 از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
 آدمیت مرده بود
 بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
 گشت و گشت
 قرنها از مرگ آدم هم گذشت
 ای دریغ
 آدمیت برنگشت
 قرن ما
 روزگار
 مرگ انسانیت است
 سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
 صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
 صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
 قرن موسی چمبه هاست
 روزگار مرگ انسانیت است
 من که از پژمردن یک شاخه گل
 از نگاه ساکت یک کودک بیمار
 از فغان یک قناری در قفس
 از غم یک مرد در
 زنجیر حتی قاتلی بر دار
 اشک در چشمان و بغضم در گلوست
 وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
 مرگ او را از کجا باور کنم
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 وای جنگل را بیابان میکنند
 دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
 هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
 آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
 فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
 فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
 در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
 صحبت از مرگ محبت مرگ
 عشق
 گفتگو از مرگ انسانیت است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

از کوه با کوه

پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه
 با صخره های سرکشیده تا
 پرند ابر
 با کام خشک دره های تنگ
 افسرده در آن نعره تندر
 افتاد ه در آن لرزه کولاک
 من در کنار پنجره خاموش
 پیشانی داغم به روی شیشه نمناک
 با کوه حرفی داشتم از دور
 ای سنگ تا خورشید بالیده
 ای بندی هرگز ننالیده
 پیشانیت ایوان صحرا ها و دریا ها
 دیروزها از
 آن ستیغ سربلندت همچنان پیدا
 خود را کجاها می کشانی سوی بالاها و بالاها
 با چشم بیزار از تماشا ها
 ای چهره برتافته از خلق
 ای دامن برداشته از خاک
 ای کوه
 ای غمناک
 پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 من در کنار
 پنجره خاموش
 در خود فرو افتاده چون آواری از اندوه
 سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه
 جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن
 در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده دور و دورتر بودن
 با خویش می گفتم
 ایکاش این سیمرغ سنگین بال
 تا جاودان می راند در
 افلاک

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آخرین جرعه این جام

همه میپرسند
 چیست در زمزمه مبهم آب
 چیست در همهمه دلکش برگ
 چیست در بازی آن ابر سپید
 روی این آبی آرام بلند
 که ترا می برد
 اینگونه به ژرفای خیال
 چیست در خلوت خاموش کبوترها
 چیست در کوشش بی حاصل موج
 چیست در خنده جام
 که تو چندین ساعت
 مات و مبهوت به آن می نگری
 نه به ابر
 نه به آب
 نه به برگ
 مه به این آبی آرام بلند
 نه به این خلوت خاموش کبوترها
 نه به این آتش سوزنده که
 لغزیده به جام
 من به این جمله نمی اندیشم
 من مناجات درختان را هنگام سحر
 رقص عطر گل یخ را با باد
 نفس پاک شقایق را در سینه کوه
 صحبت چلچله ها را با صبح
 بغض پاینده هستی را در گندم زار
 گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
 همه را میشنوم
 می بینم
 من به این جمله نمی
 اندیشم
 به تو می اندیشم
 ای سراپا همه خوبی
 تک و تنها به تو می اندیشم
 همه وقت
 همه جا
 من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
 تو بدان این را تنها تو بدان
 تو بیا
 تو بمان با من تنها تو بمان
 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
 من فدای تو به جای همه گلها
 تو بخند
 اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
 ریسمانی کن از آن موی دراز
 تو بگیر
 تو ببند
 تو بخواه
 پاسخ چلچله ها را تو بگو
 قصه ابر هوا را تو بخوان
 تو بمان با من تنها تو بمان
 در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
 آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سوقات یاد

ای سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود
 این حیاط مدرسه
 این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم
 این همان
 کوچه همان بن بست
 این همان خانه همان درگاه
 این همان ایوان همان در .......آه
 از بیابانهای خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ
 در غروبی ارغوانی رنگ
 با نشانی های گنگ و دور
 آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را
 بشنوم شاید
 از اشارت های یک در
 از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک
 دیوار
 در حرم در کوچه در بازار
 آمدم خود را مگر پیدا کنم
 کیف زرد کوچکی بر پشت
 نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت
 گوش ها از سوز سرما سرخ
 رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار
 آمدم شاید
 ناگهان در پیچ یک کوچه
 چشم در چشمان مادر واکنم
 های های اشتیاق سالها را
 سردهیم
 وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم
 سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم
 هیچ
 در میان ازدحام زائران
 پای تا سر گوش
 شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد
 مانند باشد در فضا
 هرچند نامفهوم
 در رواق سرد و ساکت
 می دویدم در نگاه صد هزار
 آیینه کوچک
 شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر
 مانده باشدی سایه ای
 هر چند نامعلوم
 هیچ
 هیچ غیر از بغض تاریک ضریح
 هیچ غیر از شمع ها و قصه بر پر زدن در اشک
 هیچ غیر از بهت محراب آه
 هیچ غیر از انتظار کفش کن
 باز میگشتم
 زخم کاری خورده ای تا
 جاودان دلتنگ
 ز بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ
 پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را
 چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد
 خود نمی دانم
 موجی از نفرین این بیچاره آدم بود
 و در چشمان کور آسمان می ریخت
 یا که باد رهگذر سوقات انسان را به درگاه
 خدا می برد
 خاک خواهی شد
 از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد
 چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام
 لاجرم در این هیاهو گم شدم
 من که خود افسانه می پرداختم
 عاقبت افسانه مردم شدم
 ای سکوت ای مادر فریاد ها
 ساز جانم
 از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
 چون شراب کهنه شعرم تازه بود
 در پناهت برگ و بار من شکفت
 تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
 ای سکوت ای مادر فریاد ها
 گم شدم در این هیاهو گم شدم
 تو کجایی تا بگیری داد من
 گر سکوت خویش
 را می داشتم
 زندگی پر بود از فریاد من

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ترانه جاوید

رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود
 رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود
 افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد
 ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود
 بی او ز
 ساز عشق نوایی نمی رسد
 تا بود خود به روی هنر مایه میگذاشت
 وزاین محیط قسمت او جز بلا نبود
 عمری صبا به پای نهال هنر نشست
 روزی ثمر رسید که دیگر صبا نبود
 اما صبا ترانه جاوید قرنهاست
 گیرم دو روز در بر ما بود یا نبود
 ای پر کشیده سوی دیار فرشتگان
 چشم تو جز به
 عالم لاهوت وا نبود
 بال و پری بزن به فضای جهان روح
 در این قفس برای تو یک ذره جا نبود
 پرواز کن که عالم جان زیر بال تست
 جفای تو در تباهی این تنگنا بود
 مرهم گذار خاطر ما در عزای تو
 جز یاد نغمه های تو اشک ما نبود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بیگانه

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
 هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
 ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در
 میزند
 از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
 غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

برای داداش

زنی رنجور
 امیدش دور
 اجاق آرزویش کور
 نگاهش بی تفتوت بی زبان بی نور
 میان بستری افتاده بی آرام
 نشسته آفتاب عمر او بر بام
 نفس ها خسته
 و کوتاه
 فرو خشکیده بر لب آه
 تنش با اضطراب مبهمی سرمیکند ناگاه
 صدای پای تند و در همی در پله پیچید
 فروغ سرد یک لبخند
 به لبهای کبودش روحخ می بخشید
 دلش را اشتیاق واپسین در سینه می کوبد
 نگاه خسته اش را میکشاند تا لب درگاه
 صدای پا صدای قلب او آهنگ زندگی در
 هم می آمیزد
 بزحمت دست های لاغرش را می گشاید می گشاید باز
 نگاه بی زبانش میکشد فریاد
 که این منصور
 این فرنوش
 این فرهاد
 به گرمی هر سه را بر سینه خود می فشارد شاد
 جهان با اوست
 جان با اوست
 عشق جاودان با اوست
 نگاه سرد او اینک ز شور و شوق لبریز
 است
 هلال بازوان را تنگ تر می خواهد اما آه
 نفس یاری ندارد
 مرگ همراه نمی فهمد
 حصار محکم آغوش او را می گشاید درد سرش بر سینه می افتد
 نگاهش ناگهان بر نقش قالی خیره می ماند
 زنی خوابیده جان آرام
 پرنده آفتاب عمر او از بام
 اطاقش سرد
 اجاقش کور راهش دور
 نگاهش بی تفاوت بی زبان بی نور
 صدای گریه های مبهمی در پله میپیجد
 صدای گریه فرنوش
 صدای گریه فرهاد
 صدای گریه منصور

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

باغ

بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست
 نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست
 دلم به گریه خونین ابر میسوزد
 که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
 چنین بهشت کلاغان و
 بلبلان خاموش
 بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
 چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی
 که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
 کبوتری که در این آسمان گشاید بال
 دگر امید رسیدن به آشیانش نیست
 ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
 کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست
 جهان
 به جان من آنگونه سرد مهری کرد
 که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
 ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
 دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بابا لالا نکن

سراپا درد افتادم به بستر
 شب تلخی به جانم آتش افروخت
 دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
 تنم از سوز تب چون کوره می سوخت
 ملال از چهره مهتاب می
 ریخت
 شرنگ از جام مان لبریز میشد
 به زیر بال شبکوران شبگرد
 سکوت شب خیال انگیز می شد
 چه ره گم کرده ای در ظلمت شب
 که زار و خسته واماند ز رفتار
 ز پا افتاده بودم تشنه بی حال
 به جنگ این تب وحشی گرفتار
 تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه
 که مغز استخوان را
 آب می کرد
 صدای دختر نازک خیالم
 دل تنگ مرا بی تاب می کرد
 بابا لالا نکن فریاد میزد
 نمی دانست بابا نیمه جان است
 بهار کوچکم باور نمی کرد
 که سر تا پای من آتش فشان است
 مرا می خواست تا او را به بازی
 چو شب های دگر بر دوش گیرم
 برایش قصه شیرین بخوانم
 به
 پیش چشم شهلایش بمیرم
 بابا لالا نکن می کرد زاری
 بسختی بسترم را چنگ می زد
 ز هر فریاد خود صد تازیانه
 بر این بیمار جان آهنگ می زد
 به آغوشم دوید از گریه بی تاب
 تن گرمم شراری در تنش ریخت
 دلش از رنج جانکاهم خبر یافت
 لبش لرزید و حیران در من‌آویخت
 مرا
 با دست های کوچک خویش
 نوازش کرد و گریان عذر ها گفت
 به آرامی چو شب از نیمه بگذشت
 کنار بستر سوزان من خفت
 شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح
 تن تبدار من یکدم نیاسود
 از آن با دخترم بازی نکردم
 که مرگ سخت جان همبازیم بود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

افسانه باران

شب تا سحر من بودم و لالای باران
 اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
 غوغای پندار نمی بردم
 غوغای پندارم نمی مرد
 غمگین و دلسرد
 روحم همه رنج
 جان همه درد
 آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
 چشمان تبدارم نمی خفت
 افسانه گوی ناودان باد شبگرد
 از بوی میخک های باران خورده سرمست
 سر می کشید از بام و از در
 گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
 گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
 گه پای می کوبید روی دامن
 کوه
 گه دست می افشاند روی سینه دشت
 آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
 شب تا سحر من بودم و لالای باران
 افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
 پا روی دل بگذار و بگذر
 بگذار و بگذر
 سی سال از عمرت گذشته است
 زنگار غم بر رخسارت نشسته است
 خار ندامت در دل تنگت
 شکسته است
 خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش
 تنهای تنها
 خاموش خاموش
 دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
 دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
 دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
 دست زمان نای تو بسته است
 روح تو خسته است
 تارت گسسته است
 این دل که می لرزد میان سینه تو
 این دل که دریای وفا و مهربانی است
 این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
 این دل دل تو دشمن تست
 زهرش شراب جام رگهای تن تست
 این مهربانی ها هلاکت میکند از دل حذر کن
 از دل حذر کن
 از این محبت های بی حاصل حذر کن
 مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
 یا درکنار زندگی ترک
 هنر کن
 یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
 شب تا سحر من بودم و لالای باران
 افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
 پا روی دل بگذار و بگذر
 بگذار و بگذر
 یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
 زن را سخن از نان و آب است
 طفل تو بر دوش تو خواب است
 این زندگی رنج و عذاب است
 جان
 تو افسرد
 جسم تو فرسود
 روح تو پژمرد
 آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
 آزاد باش این یک نفس را
 از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
 پرواز کن
 پرواز کن
 از تنگنای این تباهی ها گذر کن
 از چار دیوار ملال خود بپرهیز
 آفاق را آغوش بر روی تو باز است
 دستی
 برافشان
 شوری برانگیز
 در دامن آزادی و شادی بیاویز
 از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
 وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
 اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
 دنیا همین یک ذره جا نیست
 سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
 پا روی دل بگذار و بگذر
 شب تا سحر من بودم و لالای
 باران
 چشمان تبدار نمی خفت
 او همچنان افسانه می گفت
 آزاد و وحشی باد شبگرد
 از بوی میخک های باران خورده سرمست
 گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
 گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
 آسوده می خندید و می رقصید و می گشت

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اشک زهره

با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
 چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
 الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
 نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
 این تابناک تاج
 خدایان عشق بود
 در تندباد حادثه همچون حباب رفت
 این قوی نازپرور دریای شعر بود
 در موج خیز علم به اعماق آب رفت
 این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
 گریان به تازیانه افراسیاب رفت
 بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
 چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
 ای دل بیا
 سیاهی شب را نگاه کن
 در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ناقوس نیلوفر

کودک زیبای زرین موی صبح
 شیر می نوشد ز پستان سحر
 تا نگین ماه را آرد به چنگ
 میکشد از سینه گهواره سر
 شعله رنگین کمان ‌آفتاب
 در غبار
 ابرها افتاده است
 کودک بازی پرست زندگی
 دل بدین رویای رنگین داده است
 باغ را غوغای گنجشکان مست
 نرم نرمک برمی انگیزد ز خواب
 نالد مست از باده باران شب
 می سپارد تن به دست آفتاب
 کودک همسایه خندان روی بام
 دختران لاله خندان روی دشت
 جوجگان کبک خندان روی کوه
 کودک من لخته ای خون روی تشت
 باد عطر غم پراکنده و گذشت
 مرغ بوی خون شنید و پر گرفت
 آسمان و کوه و باغ و دشت را
 نعره ناقوس نیلوفر گرفت
 روح من از درد چون ابر بهار
 عقده های اشک حسرت باز کرد
 روح او چون آرزوهای محال
 روی بال ابرها پرواز کرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

زهر شیرین

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
 که نامی خوشتر از اینت ندانم
 وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم
 تو زهری زهر گرم سینه
 سوزی
 تو ش یرینی که شور هستی از تست
 شراب جام خورشیدی که جان را
 نشاط از تو غم از تو مستی از تست
 به آسانی مرا از من ربودی
 درون کوره غم آزمودی
 دلت آخر به سرگردانیم سوخت
 نگاهم را به زیبایی گشودی
 بسی گفتند دل از عشق برگیر
 که نیرمگ است و افسون است و جادوست
 ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
 که او زهر است اما نوشداروست
 چه غم دارم که این زهر تب آلود
 تنم را در جدایی می گدازد
 از آن شادم که هنگام درد
 غمی شیرین دلم را می نوازد
 اگر مرگم به نامردی نگیرد
 مرا مهر تو در دل جاودانی است
 وگر عمرم به ناکامی سرآید
 ترا دارم که مرگم زندگی است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اشک

صدف سینه من عمری
 گهر عشق تو پروردست
 کس نداند که درین خانه
 طفل با دایه چه ها کردست
 همه ویرانی و ویرانی
 همه خاموشی و خاموشی
 سایه
 افکنده به روزنها
 پیچک خشک فراموشی
 روزگاری است درین درگاه
 بوی مهر تو نه پیچیدست
 روزگاری است که آن فرزند
 حال این دایه نپرسیدست
 من و آن تلخی و شیرینی
 من و ‌آن سایه و روشنها
 من و این دیده اشک آلود
 که بود خیره به روزنها
 یاد باد آن شب بارانی
 که تو
 در خانه ما بودی
 شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی
 رعد غرید و تو لرزیدی
 رو به آغوش من آوردی
 کام ناکام مرا خندان
 به یکی بوسه روا کردی
 باد هنگامه کنان برخاست
 شمع لبخند زنان بنشست
 رعد در خنده ما گم شد
 برق در سینه شب بشکست
 نفس تشنه
 تبدارم
 به نفس های تو می آویخت
 خود طبعم به نهان می سوخت
 عطر شعرم به فضا می ریخت
 چشم بر چشم تو می بستم
 دست بر دست تو می سودم
 به تمنای تو می مردم
 به تماشای تو خوش بودم
 چشم بر چشم تو می بستم
 شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
 هرکجا
 عشق تو می فرمود
 از لب گرم تو می چیدم
 گل صد برگ تمنا را
 در شب چشم تو میدیدم
 سحر روشن فردا را
 سحر روشن فردا کو
 گل صد برگ تمنا کو
 اشک و لبخند و تماشا کو
 آنهمه قول و غزل ها کو
 باز امشب شب بارانی است
 از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
 اشک از چشم خدا ریزد
 من و اینهمه آتش هستی سوز
 تا جهان باقی و جان باقی است
 بی تو در گوشه تنهایی
 بزم دل باقی و غم ساقی است

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

گره

فردا اگر ز راه نمی آمد
 من تا ابد کنار تو میماندم
 من تا ابد ترانه عشقم را
 در آفتاب عشق تو میخواندم
 در پشت شیشه های اتاق تو
 آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
 دالان
 دیدگان تو در ظلمت
 گویی به عمق روح تو راهی داشت
 لغزیده بود در مه آینه
 تصویر ما شکسته و بی آهنگ
 موی تو رنگ ساقه گندم بود
 موهای من خمیده و قیری رنگ
 رازی درون سینه من می سوخت
 می خواستم که با تو سخن گوید
 اما صدایم از گره کوته بود
 در سایه بوته هیچ نمیروید
 ز آنجا نگاه خسته من پر زد
 آشفته گرد پیکر من چرخید
 در چارچوب قاب طلایی رنگ
 چشم مسیح بر غم من خندید
 دیدم اتاق درهم و مغشوش است
 در پای من کتاب تو افتاده
 سنجاقهای گیسوی من آنجا
 بر روی تختخواب تو افتاده
 از خانه بلوری ماهیها
 دیگر صدای آب نمی آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
 کاو را به دیده خواب نمی آمد
 بار دگر نگاه پریشانم
 برگشت لال و خسته به سوی تو
 میخواستم که با تو سخن گوید
 اما خموش ماند بروی تو
 آنگاه ستارگان سپید اشک
 سو سو زدند در شب مژگانم
 دیدم که دستهای تو چون ابری
 آمد به سوی صورت
 حیرانم
 دیدم که بال گرم نفسهایت
 ساییده شده به گردن سرد من
 گویی نسیم گمشده ای پیچید
 در بوته های وحشی درد من
 دستی درون سینه من می ریخت
 سرب سکوت و دانه خاموشی
 من خسته زین کشاکش درد آلود
 رفتم به سوی شهر فراموشی
 بردم ز یاد انده فردا را
 گفتم سفر فسانه
 تلخی بود
 نا گه بروی زندگیم گسترد
 آن لحظه طلایی عطر آلود
 آن شب من از لبان تو نوشیدم
 آوازهای شاد طبیعت را
 آنشب به کام عشق من افشاندی
 ز آن بوسه قطره ابدیت را

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

گل سرخ

گل سرخ
 گل سرخ
 گل سرخ
 او مرا برد به باغ گل سرخ
 و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 و سرانجام
 روی برگ گل سرخی با من خوابید
 ای
 کبوترهای مفلوج
 ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور
 زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون
 گل سرخی دارد می روید
 گل سرخی
 سرخ
 مثل یک پرچم در
 رستاخیز
 آه من آبستن هستم آبستن آبستن

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

گذران

تا به کی باید رفت
 از دیاری به دیار دیگر
 نتوانم ‚ نتوانم جستن
 هر زمان عشقی و یاری دیگر
 کاش ما آن دو پرستو بودیم
 که همه عمر سفر می کردیم
 از بهاری
 به بهاری دیگر
 آه اکنون دیریست
 که فرو ریخته در من ‚ گویی
 تیره آواری از ابر گران
 چو می آمیزم با بوسه تو
 روی لبهایم می پندارم
 می سپارد جان عطری گذران
 آن چنان آلوده ست
 عشق غمناکم با بیم زوال
 که همه زندگیم می لرزد
 چون ترا مینگرم
 مثل این است
 که از پنجره ای
 تکدرختم را سرشار از برگ
 در تب زرد خزان می نگرم
 مثل این است که تصویری را
 روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
 شب و روز
 شب و روز
 شب و روز
 بگذار که فراموش کنم
 تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
 برهوت آگاهی ؟
 بگذار
 که فراموش کنم

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

پرسش

سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها
 سلام قرمزها سبز ها طلایی ها
 به من بگویید آیا در آن اتاق بلور
 که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
 و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت
 صدای نی لبکی را شنیده اید
 که از دیار پری های ترس و تنهایی
 به سوی اعتماد آجری خوابگاهها
 و لای لای کوکی ساعت ها
 و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟
 و همچنان که پیش می آید
 ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند
 و قلب های کوچک بازیگوش
 از حس گریه می
 ترکند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

وهم سبز

تمام روز در ‌آینه گریه می کردم
 بهار پنجره ام را
 به وهم سبز درختان سپرده بود
 تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
 و بوی تاج کاغذیم
 فضای آن قلمرو بی آفتاب
 را
 آلوده کرده بود
 نمی توانستم دیگر نمی توانستم
 صدای کوچه صدای پرنده ها
 صدای گم شدن توپ های ماهوتی
 و هایهوی گریزان کودکان
 و رقص بادکنک ها
 که چون حباب های کف صابون
 در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
 و باد ‚ باد که گویی
 در عمق گودترین لحظه
 های تیره همخوابگی نفس می زد
 حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
 فشار می دادند
 و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
 تمام روز نگاه من
 به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
 به آن دو چشم مضطرب ترسان
 که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
 به انزوای بی
 خطر پلکها پناه می آوردند
 کدام قله ‚ کدام اوج ؟
 مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
 در آن دهان سرد مکنده
 به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
 به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
 و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
 اگر گلی به گیسوی خود می زدم
 از این تقلب ‚ از این تاج
 کاغذین
 که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
 چگونه روح بیابان مرا گرفت
 و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
 چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
 و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد
 چگونه ایستادم و دیدم
 زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
 به انتظار پوچ تنم ره نمی برد
 کدام قله کدام اوج ؟
 مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
 ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
 بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
 که از ورای پوست سر انگشت های
 نازکتان
 مسیر جنبش کیف آور جنینی را
 دنبال می کند
 و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
 به بوی شیر تازه می آمیزد
 کدام قله کدام اوج ؟
 مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
 و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
 و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
 و ای جدال روز
 و شب فرشها و جاروها
 مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
 که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
 به آب جادو
 و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
 رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین
 غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
 و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
 نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
 صدای پایم از انکار راه بر می خاست
 و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
 که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
 نگاه کن
 تو هیچگاه پیش نرفتی
 تو فرو رفتی

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

وصل

آن تیره مردمکها آه
 آن صوفیان ساده خلوت نشین من
 در جذبه سماع دو چشمانش
 از هوش رفته بودند
 دیدم که بر سراسر من موج می زند
 چون هرم سرخگونه آتش
 چون
 اانعکاس آب
 چون ابری از تشنج بارانها
 چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
 تا بی نهایت
 تا آن سوی حیات
 گسترده بود او
 دیدم که در وزیدن دستانش
 جسمیت وجودم
 تحلیل می رود
 دیدم که قلب او
 با آن طنین ساحر سرگردان
 پیچیده در تمامی قلب من
 ساعت پرید
 پرده
 به همراه باد رفت
 او را فشرده بودم
 در هاله حریق
 می خواستم بگویم
 اما شگفت را
 انبوه سایه گستر مژگانش
 چون ریشه های پرده ابریشم
 جاری شدند از بن تاریکی
 در امتداد آن کشاله طولانی طلب
 و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
 تا انتهای گمشده من
 دیدم که
 می رهم
 دیدم که می رهم
 دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
 دیدم که حجم آتشینم
 آهسته آب شد
 و ریخت ریخت ریخت
 در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
 در یکدیگر گریسته بودیم
 در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
 دیوانه وار زیسته بودیم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم
 من از نهایت تاریکی
 و از نهایت شب حرف میزنم
 اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
 بیار
 و یک دریچه که از آن
 به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

میان تاریکی

میان تاریکی
 ترا صدا کردم
 سکوت بود و نسیم
 که پرده را می برد
 در آسمان ملول
 ستاره ای می سوخت
 ستاره ای می رفت
 ستاره ای می مرد
 ترا صدا
 کردم
 ترا صدا کردم
 تمام هستی من
 چو یک پیاله ی شیر
 میان دستم بود
 نگاه آبی ماه
 به شیشه ها می خورد
 ترانه ای غمناک
 چو دود بر می خاست
 ز شهر زنجره ها
 چون دود می لغزید
 به روی پنجره ها
 تمام شب آنجا
 میان سینه من
 کسی ز نومیدی
 نفس نفس می زد
 کسی به پا می خاست
 کسی ترا می خواست
 دو دست سرد او را
 دوباره پس می زد
 تمام شب آنجا
 ز شاخه های سیاه
 غمی فرو می ریخت
 کسی ز خود می ماند
 کسی ترا می خواند
 هوا چو آواری
 به روی او می ریخت
 درخت کوچک من
 به
 باد عاشق بود
 به باد بی سامان
 کجاست خانه باد ؟
 کجاست خانه باد ؟

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

من از تو میمردم

من از تو می مردم
 اما تو زندگانی من بودی
 تو با من می رفتی
 تو در من می خواندی
 وقتی که من خیابانها را
 بی هیچ مقصدی می پیمودم
 تو با من می
 رفتی
 تو در من می خواندی
 تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
 وقتی که شب مکرر میشد
 وقتی که شب تمام نیمشد
 تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
 به صبح پنجره دعوت میکردی
 تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
 تو با چراغهایت می آمدی
 وقتی که بچه ها می رفتند
 و خوشه های اقاقی می خوابیدند
 و من در آینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
 تو دستهایت را می بخشیدی
 تو چشمهایت را می بخشیدی
 تو مهربانیت را می بخشیدی
 وقتی که من گرسنه بودم
 تو زندگانیت را می بخشیدی
 تو مثل نور سخی
 بودی
 تو لاله ها را میچیدی
 و گیسوانم را می پوشاندی
 وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
 تو لاله ها را می چیدی
 تو گونه هایت را می چسباندی
 به اضطراب پستان هایم
 وقتی که من دیگر
 چیزی نداشتم که بگویم
 تو گونه هایت را می چسباندی
 به اضطراب پستانهایم
 و گوش می دادی
 به خون من که ناله کنان می رفت
 و عشق من که گریه کنان می مرد
 تو گوش می دادی
 اما مرا نمی دیدی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

معشوق من

 

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
 چون مرگ ایستاد
 خط های بی قرار مورب
 اندامهای عاصی او را
 در طرح استوارش
 دنبال
 میکنند
 معشوق من
 گویی ز نسل های فراموش گشته است
 گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
 پیوسته در کمین سواریست
 گویی که بربری
 در برق پر طراوت دندانهایش
 مجذوب خون گرم شکاریست
 معشوق من
 همچون طبیعت
 مفهوم ناگزیر صریحی دارد
 او با شکست من
 قانون
 صادقانه ی قدرت را
 تایید میکند
 او وحشیانه آزاد ست
 مانند یک غریزه سالم
 در عمق یک جزیره نامسکون
 او پاک میکند
 با پاره های خیمه مجنون
 از کفش خود غبار خیابان را
 معشوق من
 همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
 گویی از ابتدای وجودش
 بیگانه بوده است
 او
 مردیست از قرون گذشته
 یاد آور اصالت زیبایی
 او در فضای خود
 چون بوی کودکی
 پیوسته خاطرات معصومی را
 بیدار میکند
 او مثل یک سرود خوش عامیانه است
 سرشار از خشونت و عریانی
 او با خلوص دوست می دارد
 ذرات زندگی را
 ذرات خاک را
 غمهای آدمی را
 غمهای پاک را
 او با خلوص دوست می دارد
 یک کوچه باغ دهکده را
 یک درخت را
 یک ظرف بستنی را
 یک بند رخت را
 معشوق من
 انسان ساده ایست
 انسان ساده ای که من او را
 در سرزمین شوم عجایب
 چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
 در لابلای بوته ی پستانهایم
 پنهان
 نموده ام

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
 دیده را طغیان بیداری گرفت
 دیده از دیدن نمی ماند ‚ دریغ
 دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
 رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
 هستیم را انتظاری کهنه یافت
 آن بیابان دید و تنهاییم را
 ماه و خورشید مقواییم را
 چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
 می درد دیوار زهدان را به چنگ
 زنده اما حسرت زادن در او
 مرده اما میل جان دادن در او
 خود پسند از درد خود نا خواستن
 خفته از سودای
 برپاخاستن
 خنده ام غمناکی بیهوده ای ننگم از دلپاکی بیهوده ای
 غربت سنگینم از دلدادگیم
 شور تند مرگ در همخوابگیم
 نامده هرگز فرود از با م خویش
 در فرازی شاهد اعدام خویش
 کرم خاک و خاکش اما بویناک
 بادبادکهاش در افلاک پاک
 ناشناس نیمه پنهانیش
 شرمگین چهره انسانیش
 کو بکو در جستجوی جفت خویش
 می دود معتاد بوی جفت خویش
 جویدش گهگاه و ناباور از او
 جفتش اما سخت تنها تر از او
 هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
 تلخکام و ناسپاس از یکدیگر
 عشقشان سودای محکومانه ای
 وصلشان رویای مشکوکانه ای
 آه اگر راهی به دریاییم بود
 از فرو رفتن چه پرواییم بود
 گر به مردابی ز جریان ماند آب
 از سکون خویش نقصان یابد آب
 جانش اقلیم تباهی ها شود
 ژرفنایش گور ماهی ها شود
 آهوان ای آهوان دشتها
 گاه اگر در معبر گلگشت ها
 جویباری یافتید آوازخوان
 رو به استغنای دریا ها روان
 جاری از
 ابریشم جریان خویش
 خفته بر گردونه طغیان خویش
 یال اسب باد در چنگال او
 روح سرخ ماه در دنبال او
 ران سبز ساقه ها را می گشود
 عطر بکر بوته ها را می ربود
 بر فرازش در نگاه هر حباب
 انعکاس بی دریغ آفتاب
 خواب آن بی خواب را یاد آورید
 مرگ در مرداب را یاد آورید

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

فتح باغ

آن کلاغی که پرید
 از فراز سرما
 و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
 و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
 خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
 همه می دانند
 که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
 باغ را دیدیم
 و از آن شاخه بازیگر دور از دست
 سیب را چیدیم
 همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آینه پیوستیم
 و نترسیدیم
 سخن از پیوند سست دو نام
 و هم آغوشی در
 اوراق کهنه یک دفتر نیست
 سخن از گیسوی خوشبخت منست
 با شقایق های سوخته بوسه تو
 و صمیمیت تن هامان در طراری
 و درخشیدن عریانیمان
 مثل فلس ماهی ها در آب
 سخن از زندگی نقره ای آوازیست
 که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان
 وحشی
 و در آن دریای مضطرب خونسرد
 از صدف های پر از مروارید
 و در آن کوه غریب فاتح
 از عقابان جوان پرسیدیم
 که چه باید کرد ؟
 همه می دانند
 همه می دانند
 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
 ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
 در نگاه شرم آگین گلی
 گمنام
 و بقا را در یک لحظه نا محدود
 که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
 سخن از روزست و پنجره های باز
 و هوای تازه
 و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
 و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان
 عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
 بر فراز شبها ساخته اند
 به چمنزار بیا
 به چمنزار بزرگ
 و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
 همچنان آهو که جفتش را
 پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
 از بلندی های برج سپید خود
 به زمین می
 نگرند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

غزل

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
 سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
 رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
 از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
 دست مرا که ساقه سبز نوازش است
 با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
 گمراه تر از روح شرابی و دیده را
 در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
 ای ماهی طلایی مرداب خون من
 خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
 تو دره بنفش غروبی که روز را
 بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
 در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ
 باخت
 او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

عروسک کوکی

بیش از اینها آه آری
 بیش از اینها می توان خاموش ماند
 می توان ساعات طولانی
 با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
 خیره شد در دود یک سیگار
 خیره شد در شکل
 یک فنجان
 در گلی بیرنگ بر قالی
 در خطی موهوم بر دیوار
 می توان با پنجه های خشک
 پرده را یکسو کشید و دید
 در میان کوچه باران تند می بارد
 کودکی با بادبادکهای رنگینش
 ایستاده زیر یک طاقی
 گاری فرسوده ای میدان خالی را
 با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
 می توان
 بر جای باقی ماند
  در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
 می توان فریاد زد
  با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
 دوست می دارم
 می توان در بازوان چیره ی یک مرد
 ماده ای زیبا و سالم بود
 با تنی چون سفره ی چرمین
 با دو پستان درشت سخت
 می توان دربستر یک مست ‚ یک
 دیوانه ‚ یک ولگرد
 عصمت یک عشق را آلود
 می توان با زیرکی تحقیر کرد
 هر معمای شگفتی را
 می توان به حل جدولی پرداخت
 می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
 پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
  می توان یک عمر زانو زد
 با سری افکنده در پای ضریحی سرد
 می توان
 در گور مجهولی خدا را دید
 می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
 می توان در حجره های مسجدی پوسید
 چون زیارتنامه خوانی پیر
 می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
 حاصلی پیوسته یکسان داشت
 می توان چشم ترا در پیله قهرش
 دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
 می توان چون
 آب در گودال خود خشکید
 می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
 مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
 در ته صندوق مخفی کرد
 می توان در قاب خالی مانده یک روز
 نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
 می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
 می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
  می
 توان همچون عروسک های کوکی بود
 با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
 می توان در جعبه ای ماهوت
  با تنی انباشته از کاه
 سالها در لابلای تور و پولک خفت
 می توان با هر فشار هرزه ی دستی
 بی سبب فریاد کرد و گفت
 آه من بسیار خوشبختم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
 سینه از عطر تو ام سنگین شده
 ای به روی چشم من گسترده خویش
 شایدم بخشیده از اندوه پیش
 همچو بارانی که شوید جسم خاک
 هستیم ز
 آلودگی ها کرده پاک
 ای تپش های تن سوزان من
 آتشی در سایه مژگان من
 ای ز گندمزار ها سرشارتر
 ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
 ای در بگشوده بر خورشیدها
 در هجوم ظلمت تردید ها
 با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
 هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
 ای دلتنگ من و این بار
 نور ؟
 هایهوی زندگی در قعر گور ؟
 ای دو چشمانت چمنزاران من
 داغ چشمت خورده بر چشمان من
 بیش از اینت گر که در خود داشتم
 هر کسی را تو نمی انگاشتم
 درد تاریکیست درد خواستن
 رفتن و بیهوده خود را کاستن
  سرنهادن بر سیه دل سینه ها
 سینه آلودن به چرک کینه ها
 در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
 زهر در لبخند یاران یافتن
 زر نهادن در کف طرارها
 گمشدن در پهنه بازارها
 آه ای با جان من آمیخته
 ای مرا از گور من انگیخته
  چون ستاره با دو بال زرنشان
 آمده از دوردست آسمان
 از تو تنهاییم خاموشی گرفت
 پیکرم بوی همآغوشی
 گرفت
  جوی خشک سینه ام را آب تو
 بستر رگهایم را سیلاب تو
 در جهانی این چنین سرد و سیاه
 با قدمهایت قدمهایم براه
 ای به زیر پوستم پنهان شده
 همچو خون در پوستم جوشان شده
 گیسویم را از نوازش سوخته
 گونه هام از هرم خواهش سوخته
 آه ای بیگانه با پیراهنم
 آشنای سبزه زاران تنم
 آه ای روشن طلوع بی غروب
 آفتاب سرزمین های جنوب
 آه آه ای از سحر شاداب تر
 از بهاران تازه تر سیراب تر
 عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
 چلچراغی در سکوت و تیرگیست
 عشق چون در سینه ام بیدار شد
  از طلب پا تا سرم ایثار شد
  این دگر
 من نیستم  ‚ من نیستم
 حیف از آن عمری که با من زیستم
 ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
 خیره چشمانم به راه بوسه ات
 ای تشنج های لذت در تنم
 ای خطوط پیکرت پیراهنم
 آه می خواهم که بشکافم ز هم
 شادیم یکدم بیالاید به غم
 آه می خواهم که برخیزم ز جای
 همچو ابری اشک
 ریزم هایهای
 این دل تنگ من و این دود عود ؟
 در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
 این فضای خالی و پروازها ؟
 این شب خاموش و این آوازها ؟
 ای نگاهت لای لایی سحر بار
 گاهواره کودکان بی قرار
 ای نفسهایت نسیم نیمخواب
 شسته از من لرزه های اضطراب
 خفته در لبخند فرداهای من
 رفته تا اعماق دنیا های من
  ای مرا با شعور شعر آمیخته
  این همه آتش به شعرم ریخته
  چون تب عشقم چنین افروختی
  لا جرم شعرم به آتش سوختی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت
 سخت آشفته ای ز دیدارش
 صبحدم با ستارگان سپید
 می رود می رود نگهدارش
 من به بوی تو رفته از دنیا
 بی خبر از فریب فردا ها
 روی
 مژگان نازکم می ریخت
 چشمهای تو چون غبار طلا
 تنم از حس دستهای تو داغ
 گیسویم در تنفس تورها
 می شکفتم ز عشق و می گفتم
 هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
 برود چشم من به دنبالش
 برود عشق من نگهدارش
 آه اکنون تو رفته ای و غروب
 سایه میگسترد
 به سینه راه
 نرم نرمک خدای تیره ی غم
 می نهد پا به معبد نگهم
 می نویسد به روی هر دیوار
 آیه هایی همه سیاه سیاه

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عاشقانه ، ادبی ، عشق ، شعر