من از تو میمردم

من از تو می مردم
 اما تو زندگانی من بودی
 تو با من می رفتی
 تو در من می خواندی
 وقتی که من خیابانها را
 بی هیچ مقصدی می پیمودم
 تو با من می
 رفتی
 تو در من می خواندی
 تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
 وقتی که شب مکرر میشد
 وقتی که شب تمام نیمشد
 تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
 به صبح پنجره دعوت میکردی
 تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
 تو با چراغهایت می آمدی
 وقتی که بچه ها می رفتند
 و خوشه های اقاقی می خوابیدند
 و من در آینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
 تو دستهایت را می بخشیدی
 تو چشمهایت را می بخشیدی
 تو مهربانیت را می بخشیدی
 وقتی که من گرسنه بودم
 تو زندگانیت را می بخشیدی
 تو مثل نور سخی
 بودی
 تو لاله ها را میچیدی
 و گیسوانم را می پوشاندی
 وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
 تو لاله ها را می چیدی
 تو گونه هایت را می چسباندی
 به اضطراب پستان هایم
 وقتی که من دیگر
 چیزی نداشتم که بگویم
 تو گونه هایت را می چسباندی
 به اضطراب پستانهایم
 و گوش می دادی
 به خون من که ناله کنان می رفت
 و عشق من که گریه کنان می مرد
 تو گوش می دادی
 اما مرا نمی دیدی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی