غزل

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
 سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
 رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
 از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
 دست مرا که ساقه سبز نوازش است
 با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
 گمراه تر از روح شرابی و دیده را
 در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
 ای ماهی طلایی مرداب خون من
 خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
 تو دره بنفش غروبی که روز را
 بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
 در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ
 باخت
 او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی