از کوه با کوه

پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه
 با صخره های سرکشیده تا
 پرند ابر
 با کام خشک دره های تنگ
 افسرده در آن نعره تندر
 افتاد ه در آن لرزه کولاک
 من در کنار پنجره خاموش
 پیشانی داغم به روی شیشه نمناک
 با کوه حرفی داشتم از دور
 ای سنگ تا خورشید بالیده
 ای بندی هرگز ننالیده
 پیشانیت ایوان صحرا ها و دریا ها
 دیروزها از
 آن ستیغ سربلندت همچنان پیدا
 خود را کجاها می کشانی سوی بالاها و بالاها
 با چشم بیزار از تماشا ها
 ای چهره برتافته از خلق
 ای دامن برداشته از خاک
 ای کوه
 ای غمناک
 پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 من در کنار
 پنجره خاموش
 در خود فرو افتاده چون آواری از اندوه
 سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه
 جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن
 در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده دور و دورتر بودن
 با خویش می گفتم
 ایکاش این سیمرغ سنگین بال
 تا جاودان می راند در
 افلاک

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی