برای داداش

زنی رنجور
 امیدش دور
 اجاق آرزویش کور
 نگاهش بی تفتوت بی زبان بی نور
 میان بستری افتاده بی آرام
 نشسته آفتاب عمر او بر بام
 نفس ها خسته
 و کوتاه
 فرو خشکیده بر لب آه
 تنش با اضطراب مبهمی سرمیکند ناگاه
 صدای پای تند و در همی در پله پیچید
 فروغ سرد یک لبخند
 به لبهای کبودش روحخ می بخشید
 دلش را اشتیاق واپسین در سینه می کوبد
 نگاه خسته اش را میکشاند تا لب درگاه
 صدای پا صدای قلب او آهنگ زندگی در
 هم می آمیزد
 بزحمت دست های لاغرش را می گشاید می گشاید باز
 نگاه بی زبانش میکشد فریاد
 که این منصور
 این فرنوش
 این فرهاد
 به گرمی هر سه را بر سینه خود می فشارد شاد
 جهان با اوست
 جان با اوست
 عشق جاودان با اوست
 نگاه سرد او اینک ز شور و شوق لبریز
 است
 هلال بازوان را تنگ تر می خواهد اما آه
 نفس یاری ندارد
 مرگ همراه نمی فهمد
 حصار محکم آغوش او را می گشاید درد سرش بر سینه می افتد
 نگاهش ناگهان بر نقش قالی خیره می ماند
 زنی خوابیده جان آرام
 پرنده آفتاب عمر او از بام
 اطاقش سرد
 اجاقش کور راهش دور
 نگاهش بی تفاوت بی زبان بی نور
 صدای گریه های مبهمی در پله میپیجد
 صدای گریه فرنوش
 صدای گریه فرهاد
 صدای گریه منصور

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی