باغ

بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست
 نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست
 دلم به گریه خونین ابر میسوزد
 که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
 چنین بهشت کلاغان و
 بلبلان خاموش
 بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
 چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی
 که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
 کبوتری که در این آسمان گشاید بال
 دگر امید رسیدن به آشیانش نیست
 ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
 کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست
 جهان
 به جان من آنگونه سرد مهری کرد
 که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
 ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
 دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی