بابا لالا نکن

سراپا درد افتادم به بستر
 شب تلخی به جانم آتش افروخت
 دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
 تنم از سوز تب چون کوره می سوخت
 ملال از چهره مهتاب می
 ریخت
 شرنگ از جام مان لبریز میشد
 به زیر بال شبکوران شبگرد
 سکوت شب خیال انگیز می شد
 چه ره گم کرده ای در ظلمت شب
 که زار و خسته واماند ز رفتار
 ز پا افتاده بودم تشنه بی حال
 به جنگ این تب وحشی گرفتار
 تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه
 که مغز استخوان را
 آب می کرد
 صدای دختر نازک خیالم
 دل تنگ مرا بی تاب می کرد
 بابا لالا نکن فریاد میزد
 نمی دانست بابا نیمه جان است
 بهار کوچکم باور نمی کرد
 که سر تا پای من آتش فشان است
 مرا می خواست تا او را به بازی
 چو شب های دگر بر دوش گیرم
 برایش قصه شیرین بخوانم
 به
 پیش چشم شهلایش بمیرم
 بابا لالا نکن می کرد زاری
 بسختی بسترم را چنگ می زد
 ز هر فریاد خود صد تازیانه
 بر این بیمار جان آهنگ می زد
 به آغوشم دوید از گریه بی تاب
 تن گرمم شراری در تنش ریخت
 دلش از رنج جانکاهم خبر یافت
 لبش لرزید و حیران در من‌آویخت
 مرا
 با دست های کوچک خویش
 نوازش کرد و گریان عذر ها گفت
 به آرامی چو شب از نیمه بگذشت
 کنار بستر سوزان من خفت
 شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح
 تن تبدار من یکدم نیاسود
 از آن با دخترم بازی نکردم
 که مرگ سخت جان همبازیم بود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی