ناقوس نیلوفر

کودک زیبای زرین موی صبح
 شیر می نوشد ز پستان سحر
 تا نگین ماه را آرد به چنگ
 میکشد از سینه گهواره سر
 شعله رنگین کمان ‌آفتاب
 در غبار
 ابرها افتاده است
 کودک بازی پرست زندگی
 دل بدین رویای رنگین داده است
 باغ را غوغای گنجشکان مست
 نرم نرمک برمی انگیزد ز خواب
 نالد مست از باده باران شب
 می سپارد تن به دست آفتاب
 کودک همسایه خندان روی بام
 دختران لاله خندان روی دشت
 جوجگان کبک خندان روی کوه
 کودک من لخته ای خون روی تشت
 باد عطر غم پراکنده و گذشت
 مرغ بوی خون شنید و پر گرفت
 آسمان و کوه و باغ و دشت را
 نعره ناقوس نیلوفر گرفت
 روح من از درد چون ابر بهار
 عقده های اشک حسرت باز کرد
 روح او چون آرزوهای محال
 روی بال ابرها پرواز کرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی