موسیقی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧

آموزش های موسیقی

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥

الموسیقی الکبیر

آیین رونمایی از کتاب «الموسیقی الکبیر» اثر فارابی و ترجمه و شرح زنده‌یاد مهدی برکشلی، بعد از ظهر امروز، سه‌شنبه 27 خرداد با حضور، رضا داوری اردکانی، رئیس فرهنگستان علوم، عبدالله انوار، پژوهشگر حوزه فلسفه و نسخه‌شناس، امیرحسین ذکرگو، محقق، مترجم و عضو هیات علمی دانشگاه اسلامی مالزی، مهدی فضائلی، مدیرعامل انتشارات سروش و خانواده زنده‌یاد برکشلی در سالن اجتماعات انتشارات سروش برگزار شد.

داوری اردکانی در این مراسم با اشاره به جایگاه موسیقی از منظر فارابی، گفت: من نزدیک به 50 سال پیش، پس از چند سال تفکر و تحقیق در کتابی نوشتم که ابونصر فارابی موسس فلسفه اسلامی است. بسیاری از شرق‌شناسان بر این سخن من اشکال گرفتند و بیان کردند که فلسفه اسلامی صرفا رونوشتی از فلسفه یونان باستان است و موسس نداشت.

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

کتاب های موسیقی

 

«سالنامه و کتاب موسیقی 1393» تالیف حمیدرضا عاطفی، دومین سال است که منتشر می‌شود. از ویژگی‌های این کتاب می‌توان به درج تصاویر هنرمندان و موسیقیدانان کلاسیک ایرانی گذشته به همراه تاریخ تولد و درگذشت دقیق آنها، ارایه اطلاعات آماری و همچنین گزارش تصویری اتفاقات مهم موسیقایی دو سال اخیر اشاره کرد.

در این کتاب همچنین اسامی مسوولان و هنرمندان انجمن موسیقی شهرهای مختلف و صدها عکس منحصر به فرد تاریخی از موسیقیدان‌ها و برخی کنسرت‌های برجسته ارایه شده است.

حمیدرضا عاطفی، معاون اجرایی خانه موسیقی، روزنامه‌نگار و دارای گواهینامه درجه یک هنری است. وی مدیر مسوول نشریه بانگ نی و عضو هیات مدیره کانون پژوهشگران است. عاطفی مدت دو سال متوالی داوری جشنواره‌ سایت‌ها و وبلاگ‌های موسیقی را به عهده داشته است./

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

ای همیشه خوب

ماهی همیشه تشنه ام
 در زلال لطف بیکران تو
 می برد مرا به هر کجا که میل اوست
 موج دیدگان مهربان تو
 زیر بال مرغکان خنده ها ت
 زیر
 آفتاب داغ بوسه هات
 ای زلال پاک
 جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
 تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
 ای همیشه خوب
 ای همیشه آشنا
 هر طرف که می کنم نگاه
 تا همه کرانه ه ای دور
 عطر و خنده و ترانه می کند شنا
 در میان بازوان تو
 ماهی همیشه تشنه ام
 ای زلال
 تابناک
 یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
 ماهی تو جان سپرده روی خاک

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها :

ای بازگشته

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
 تنها نگاه بود و تبسم
 اما نه
 گاهی که از تب هیجان ها
 بی تاب می شدیم
 گاهی که قلبهامان
 می کوفت
 سهمگین
 گاهی که سینه هامان
 چون کوهره میگداخت
 دست تو بود و دست من این دوستان پاک
 کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
 وز این پل بزرگ
 پیوند دست ها
 دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
 یک بار نیز
 یادت اگر باشد
 وقتی تو راهی سفری بودی
 یک لحظه وای تنها یک لحظه
 سر روی شانه های هم آوردیم
 با هم گریستیم
 تنها نگاه بود و تبسم میان ما
 ما پاک زیستیم
 ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
 ای بازگشته از سفر خاطرات دور
 آن روزهای خوب
 تو آفتاب بودی
 بخشنه پاک گرم
 من مرغ صبح بودم
 مست و ترانه گو
 اما در آن غروب که
 از هم جدا شدیم
 شب را شناختیم
 در جلگه غریب و غمآلود سرنوشت
 زیر سم سمند گریزان ماه و سال
 چون باد تاختیم
 در شعله شفق ها
 غمگین گداختیم
 جز یاد آن نگاه تبسم
 مانند موج ذیخت بهم هرچه ساختیم
 ما پاک سوختیم
 ما پاک باختیم
 ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
 ای بازگشته ای خطا رفته
 با من بگو حکایت خود تا بکوبمت
 اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
 آن شرم جاودانه
 آن دست های گرم
 آن قلبهای پاک
 وان رازهای مهر که بین من و تو بود
 ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
 بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم
 دوریم هر دو
 دور
 با آتش نهفته به دلهای بیگناه
 تا جاودان صبور
 ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
 در سینه کدام محبت بجویمت
 ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
 در چشمه کدام تبسم بشویمت

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
 گشت آلوده به خون هابیل
 از همان روزی که فرزندان آدم
 زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
 آدمیت مرد
 گرچه آدم زنده بود
 از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
 آدمیت مرده بود
 بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
 گشت و گشت
 قرنها از مرگ آدم هم گذشت
 ای دریغ
 آدمیت برنگشت
 قرن ما
 روزگار
 مرگ انسانیت است
 سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
 صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
 صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
 قرن موسی چمبه هاست
 روزگار مرگ انسانیت است
 من که از پژمردن یک شاخه گل
 از نگاه ساکت یک کودک بیمار
 از فغان یک قناری در قفس
 از غم یک مرد در
 زنجیر حتی قاتلی بر دار
 اشک در چشمان و بغضم در گلوست
 وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
 مرگ او را از کجا باور کنم
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 وای جنگل را بیابان میکنند
 دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
 هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
 آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
 فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
 فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
 در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
 صحبت از مرگ محبت مرگ
 عشق
 گفتگو از مرگ انسانیت است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

از کوه با کوه

پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه
 با صخره های سرکشیده تا
 پرند ابر
 با کام خشک دره های تنگ
 افسرده در آن نعره تندر
 افتاد ه در آن لرزه کولاک
 من در کنار پنجره خاموش
 پیشانی داغم به روی شیشه نمناک
 با کوه حرفی داشتم از دور
 ای سنگ تا خورشید بالیده
 ای بندی هرگز ننالیده
 پیشانیت ایوان صحرا ها و دریا ها
 دیروزها از
 آن ستیغ سربلندت همچنان پیدا
 خود را کجاها می کشانی سوی بالاها و بالاها
 با چشم بیزار از تماشا ها
 ای چهره برتافته از خلق
 ای دامن برداشته از خاک
 ای کوه
 ای غمناک
 پرواز میکردیم
 بالای سر خورشید
 در آبی گسترده می تابید
 بیدار روشن پاک
 من در کنار
 پنجره خاموش
 در خود فرو افتاده چون آواری از اندوه
 سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه
 جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن
 در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده دور و دورتر بودن
 با خویش می گفتم
 ایکاش این سیمرغ سنگین بال
 تا جاودان می راند در
 افلاک

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آخرین جرعه این جام

همه میپرسند
 چیست در زمزمه مبهم آب
 چیست در همهمه دلکش برگ
 چیست در بازی آن ابر سپید
 روی این آبی آرام بلند
 که ترا می برد
 اینگونه به ژرفای خیال
 چیست در خلوت خاموش کبوترها
 چیست در کوشش بی حاصل موج
 چیست در خنده جام
 که تو چندین ساعت
 مات و مبهوت به آن می نگری
 نه به ابر
 نه به آب
 نه به برگ
 مه به این آبی آرام بلند
 نه به این خلوت خاموش کبوترها
 نه به این آتش سوزنده که
 لغزیده به جام
 من به این جمله نمی اندیشم
 من مناجات درختان را هنگام سحر
 رقص عطر گل یخ را با باد
 نفس پاک شقایق را در سینه کوه
 صحبت چلچله ها را با صبح
 بغض پاینده هستی را در گندم زار
 گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
 همه را میشنوم
 می بینم
 من به این جمله نمی
 اندیشم
 به تو می اندیشم
 ای سراپا همه خوبی
 تک و تنها به تو می اندیشم
 همه وقت
 همه جا
 من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
 تو بدان این را تنها تو بدان
 تو بیا
 تو بمان با من تنها تو بمان
 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
 من فدای تو به جای همه گلها
 تو بخند
 اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
 ریسمانی کن از آن موی دراز
 تو بگیر
 تو ببند
 تو بخواه
 پاسخ چلچله ها را تو بگو
 قصه ابر هوا را تو بخوان
 تو بمان با من تنها تو بمان
 در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
 آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

سوقات یاد

ای سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود
 این حیاط مدرسه
 این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم
 این همان
 کوچه همان بن بست
 این همان خانه همان درگاه
 این همان ایوان همان در .......آه
 از بیابانهای خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ
 در غروبی ارغوانی رنگ
 با نشانی های گنگ و دور
 آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را
 بشنوم شاید
 از اشارت های یک در
 از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک
 دیوار
 در حرم در کوچه در بازار
 آمدم خود را مگر پیدا کنم
 کیف زرد کوچکی بر پشت
 نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت
 گوش ها از سوز سرما سرخ
 رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار
 آمدم شاید
 ناگهان در پیچ یک کوچه
 چشم در چشمان مادر واکنم
 های های اشتیاق سالها را
 سردهیم
 وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم
 سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم
 هیچ
 در میان ازدحام زائران
 پای تا سر گوش
 شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد
 مانند باشد در فضا
 هرچند نامفهوم
 در رواق سرد و ساکت
 می دویدم در نگاه صد هزار
 آیینه کوچک
 شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر
 مانده باشدی سایه ای
 هر چند نامعلوم
 هیچ
 هیچ غیر از بغض تاریک ضریح
 هیچ غیر از شمع ها و قصه بر پر زدن در اشک
 هیچ غیر از بهت محراب آه
 هیچ غیر از انتظار کفش کن
 باز میگشتم
 زخم کاری خورده ای تا
 جاودان دلتنگ
 ز بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ
 پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را
 چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد
 خود نمی دانم
 موجی از نفرین این بیچاره آدم بود
 و در چشمان کور آسمان می ریخت
 یا که باد رهگذر سوقات انسان را به درگاه
 خدا می برد
 خاک خواهی شد
 از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد
 چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام
 لاجرم در این هیاهو گم شدم
 من که خود افسانه می پرداختم
 عاقبت افسانه مردم شدم
 ای سکوت ای مادر فریاد ها
 ساز جانم
 از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
 چون شراب کهنه شعرم تازه بود
 در پناهت برگ و بار من شکفت
 تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
 ای سکوت ای مادر فریاد ها
 گم شدم در این هیاهو گم شدم
 تو کجایی تا بگیری داد من
 گر سکوت خویش
 را می داشتم
 زندگی پر بود از فریاد من

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ترانه جاوید

رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود
 رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود
 افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد
 ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود
 بی او ز
 ساز عشق نوایی نمی رسد
 تا بود خود به روی هنر مایه میگذاشت
 وزاین محیط قسمت او جز بلا نبود
 عمری صبا به پای نهال هنر نشست
 روزی ثمر رسید که دیگر صبا نبود
 اما صبا ترانه جاوید قرنهاست
 گیرم دو روز در بر ما بود یا نبود
 ای پر کشیده سوی دیار فرشتگان
 چشم تو جز به
 عالم لاهوت وا نبود
 بال و پری بزن به فضای جهان روح
 در این قفس برای تو یک ذره جا نبود
 پرواز کن که عالم جان زیر بال تست
 جفای تو در تباهی این تنگنا بود
 مرهم گذار خاطر ما در عزای تو
 جز یاد نغمه های تو اشک ما نبود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

← صفحه بعد